راز داشتن آرامش در زندگی

امروز از صبح  مشغول کارهای بانکی ام بودم تا بروم دیه ام را بگیرم. اما نرسیدم که امروز تمامشان کنم. اما اصلا عجله نکردم و با آرامش کامل کارهایم را انجام می دادم. بانک اولی کارم را راه نینداخت. نزدیک بود التماسش کنم اما نکردم و راهی برای مشکلم پیدا کردم و آن این که حساب تازه ای بازکنم. رئیس بانک قبول نمی کرد. هیچ دلیل موجهی نداشت و هی اما و اگرمی آورد و من هم راه تازه ای جلویش می گذاشتم. اما بعد رفتم بانک دیگر دیدم کارمندهای آرامی دارد. حالا دیگر من می توانم از چهره افراد، مومن بودنشان را بفهمم. افراد مومن و درستکار چهره به قول معروف نورانی دارند. آرامش از چهره شان ساطع می شود. من این حس را خوب تشخیص می دهم. بنا براین وقتی کارم را راه انداختند به خودم گفتم بهتراست همینجا حساب باز کنم چرا بروم آنجا که اصلا فضای خوبی ندارد؟ آمدم مدارکم را آماده کردم بردم همانجا اما هرچه نشستم دیدم شماره ها خوانده نمی شود. با این که گوشی ام را همراهم برده بودم تا از وقتهای اضافه برای آموزش انگلیسی استفاده کنم اما دیدم احساسم بهم می گوید یک جای کاردرست نیست و بی قرارهستم. بلند شدم رفتم پیش رئیس بانک و با خوشرویی و خوش اخلاقی جریان را بهش گفتم. او هم مدارکم را گرفت خودش کارهایم را انجام داد. درحالی که توی فکرم این بود که اینجا همه حاجی بازاری اند و من فقیر را چه کسی تحویل می گیرد. اما دیدم فکربی ربطی کرده ام. کلا امروز یکی از روزهایی بود که با وجود شکست ظاهری توی کارهایم که نتوانستم مدارک خودم را به موقع کامل کنم و بروم دیه ام را بگیرم با این حال احساس خوبی دارم. این حس آرامش و احساس رضایت مربوط به موفقیتهای ظاهری نیست. این راز را من بعد از نزدیک چهال سال زندگی و آزمون و خطا پیدا کرده ام. بیانش کمی سخت است که پس احساس خوشحالی مربوط به چیست؟ شاید بشود گفت وجدان یا اخلاق یا یک چیزی توی این مایه ها. ارتباط داشتن با یک منبع درونی که بوسیله احساس بهم می گویت که چه کاری درست است و باید انجام بدهم و اگرانجامش ندهم حال خوبی ندارم یا می گوید چه کاری اشتباه است و اگرانجامش بدهم با این که ظاهرا موفق بوده ام اما احساس خوبی پیدا نمی کنم. مثلا اگرزمان سابق بود من اعتراض می کردم اما نه با آرامش و خوشرویی بلکه با توپ و تشر و فحش و داد و بی داد. شاید کارم راه می افتاد اما بعدش تا مدت زیادی حالم بد بود به علاوه خاطره ابدی بدی را خلق می کردم که همیشه مایه عذاب جانم می شد. اما امروز اگرهم کارم راه نمی افتاد بازهم آرام بودم. اصلا شرائط و موفقیتهای بیرونی دلیل آرامش من نمی توانند باشند. آنها خیلی زود از بین می روند. اما موفقیت درونی عمیقتر و با کیفیت تر و ماندگارتر و موثرتراست. برای همین هم است که احساس خوب داشتن من مشروط به شرائط  و موفقیتهای ظاهری و بیرونی نیست. من درهرشرائطی که باشم می توانم ارتباطم را با درون خودم برقرارکرده و از زندگی احساس رضایت داشته باشم. این احساس شادی نیست. احساسی سرشاراز خلسه و رضایت درونی و احساس قدرت معنوی است. شاید بشود گفت نشاط. بیان اینجوراحساسات شخصی به زبان عام خیلی سخت است. هیچ معلوم نیست که من واقعا درست توصیف و نامگذاری اش کرده باشم. چون اینجور احساسها دیده نمی شوند و مخفی می مانند. پس چطورمی شود نام مشترکی برایش پیدا کرد؟

 شنبه 08/02/1397 ساعت 13:53 محله امامزاده یحیی


منبع این نوشته : منبع
آرامش ,پیدا ,خوبی ,کارم ,بانک ,درونی ,شاید بشود ,موفقیتهای ظاهری ,احساس رضایت ,احساس خوبی ,رئیس بانک